خرید بک لینک
مقاله جندر جالب شد. فرستادم برای توماس ببینم چی می شه.رفتیم تو اوی دی. شوین. جویتی زور می زنه.... همه چی داره اما بازم می خولد وقتی اونجا بودم دیدم هیچ احساس نداره چطوری این ادم ها بزرگ شدن....زور می زد روی میز .. دایورسیتی. باید تیم استفاده بشه. منم جلوش وایستادم نوشتم قانون نذار .. این نشونه خوبی بود تو من اما دلم لرزید چون احساس کردم چطوری روم اثر می ذاره. کاش اندی رییس اونجا نبود من می رفتم اون واحد. اما خیلی خوش هیکل بود قبلا اما چرا اینطوری شده جر رو دیدم. شمعش .. می خوام نرم.. چرا اینهمه مدت رفتم پس .. شاید درد داشتم؟ شاید رو دروایستی.. شاید ... دلتنگی.. فکر می کردم چرا من بچه بودم رو یخ افتادم و درد رو خودم تحمل کردم ... وقتی فکر کردم دیدم وقتی از سن خیلی کم یادبگیری که کمکی نیست و خودت باید مسایلت رو حل کنی و کسی نیست و تنها باید باهاش راه بیایی همین می شه..jas.. 33.. me... a life .. lost.. gained..

برچسب: نویسنده: امیر رفیعی تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 12:58

صفحه بندی